حكيم زجاجى

431

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به دو گفت نعمان كه گر بگذرى * تو از علم او بىگمان برخورى تو را قوت ، حلواى شكر بود * بر او روغن [ و ] پستهء تر بود 255 كرامات آن سرور بىهمال * پديد آيد آخر پس از چندسال در آن‌روز بو يوسف نامور * به نزديك هارون شه تاجور گذشته بد از اوج كيوان و تير * نبد زاو فزون‌تر كسى پيش مير به كعبه چو مىرفت فرخنده‌شاه * جدا شد ز بغداد يك روز راه به منزل فرود آمد « 1 » آن شهريار * به خاليگرى گفت خوردى بيار 260 برفت و بياورد بىمر « 2 » طعام * همه « 3 » مرغ پخته بد و شهد خام ز صد گونه حلوا بر آن خوان « 4 » نهاد * ازآن‌پس كه سى بره بريان نهاد ابو يوسف آن روز آن‌جاى بود * به كارى در آن لحظه برپاى بود شهنشه « 5 » نشاندش به پهلوى خويش * يكى صحن حلواش بردند پيش سراسر بد از قند و شكر زده * بر آن روغن [ و ] پستهء تر زده 265 چو حلواى نو ديد مرد كهن * ز نعمان به ياد آمدش آن سخن كه آن روز با مادرش گفته بود * به الماس دانش گهر سفته بود بباريد فرزانه از ديده آب * بپرسيد آن سرور كامياب چرا شد چنين چشم تو اشكبار * كه بر دل مرا زاين بيفزود بار به دو گفت بو يوسف بىنظير * كه من بنده را مادرى هست پير 270 به وقتى كه بر تو حنيفه به كام * همىخواند [ ى ] فقه و علم كلام يكى روز مادر بيامد برم * بزد دست از درد دل بر سرم بناليد از من به استاد گفت * كه هستم شب و روز با درد جفت زنى بيوه و پير و درمانده [ ام ] * همه نامهء ناخوشى خوانده [ ام ] دلم پر ز اندوه و دستم تهى است * از اين غصه سيب رخم چون بهى است 275 دماغم ز غم نشنود بوى مشك * ندارم وجوه يكى نان خشك ورا گفت نعمان كه انده مدار * مخور غم كه نيكو شود روزگار به جايى رسد اين جگربند تو * شود آن‌چنان پاك فرزند تو

--> ( 1 ) آيد ( 2 ) بىمن ( 3 ) نغمه ( 4 ) جون ( 5 ) شنشه